خرید بک لینک
ی متن خیلی طولانی نوشتم، چند روز پیش. کلی حرف زدم و اخرشم رک و پوست کنده با خدا سوالاتمو پرسیدم و بعد هم با اطمینان پست کردم و .. تمام مطالبم پرید!! پست نشد!! از شدت غصه زدم زیر خنده !! شایدم خوشحال بودم که شاید این ی جوابه که این حرفا بین من و توئه. خلاصه اینکه بعد اون شب مزخرف و اون حرفا تب و بیماری اومده سراغم!! نفسم تنگ شده و سردرد امونمو بریده! وقتی دیدم ی بچه ای که تو اینستاگرام فالو کرده بودمش و عکساشو بخاطر چشای درشتش لایک میزدم بخاطر سرطان فوت شده، حس عجیبی بهم دست داد!! بحالش غبطه خوردم که ی بچه نه ماهه، پاک و معصوم رفت.. من .. اما .. لحظه ي کوچ :: دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶ساعت 21:35 به قلم قاصدکــــــــ| |

برچسب: نویسنده: یونا زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 12:11

امروز ظهر خبر رسید دختر یکی از آشناها، که تقریبا نه ماه بود با تومور مغزی دست و پنجه نرم میکرد فوت شد!! اولش خواستم بنویسم "به همین راحتی" .. ولی دیدم به راحتی نبود!! نه ماه خودش، همسرش و خانواده ش زجر کشیدن امروز هرکی در مورد این دختر 29 ساله حرف میزد میگفت راحت شد خصوصا خانواده ش! با خودم گفتم اصلا دلم نمیخواد وقتی میمیرم کسی راحت بشه!! خودخواهیه محضه، ولی دلم میخواد وقتی رفتم همه ناراحت بشن!! دلم میخواد بدجوری جای خالیم حس بشه!! منظورم این نیست اطرافیانم داغون شن.. اصلا!! یکی از آرزوهام اینه مرگم یکی از همین شبها، توی خوابم باشه! وقتی همه در آرامش دارن رویا می بینن! تا درد مرگمو کسی حس نکنه. اینطوری با یاد حالات و لحظات رفتنم، خاطرات دردناک برای کسی نمیذارم!! فقط ی شب، دیگه برای روزهای بعد نیستم! حضورم، صدام، بلند خندیدن هام، یواشکی گریه کردن هام .. خیلی ناگهانی عین ی تصور، مثه ی رویا تموم شم!! امشب دارم چرت و پرت میگم.. شاید!! مدتیه زیاد به مرگ فکر می کنم! به رفتن و دیگه نبودن! حس می کنم دیگه این دنیا، البته بجز چشمای قشنگ و روشن مامانم جالب و دوست داشتنی نیست! تنها انگیزه ای که مجبورم میکنه لنگ لنگون و زورکی به جلو قدم بردارم، فقط روشن نگهداشتن چراغ چشم های مامانه! اینکه از ناامیدی و حالات مزخرفم اذیت نشه! اینکه با لبخند بی نهایت مُرده و گاهی شادی کاذب و بی اساسم، نشونش بدم

برچسب: نویسنده: یونا زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 12:11

صفحه بندی